تبليغاتX
زن باکره
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
چه کشکی بابا؟
 

                   زن

....

....

....

حاشیه:

روز زن گرامی باد..

چی بودیم و چی شدیم؟؟؟

من - زن ایرانی ..

روز جهانی زن؟؟

نتیجه گیری : قانون اساسی جمهوری اسلامی، زن را موجودی وابسته و غیر مستقل می شناسد ..

...

به صفحه گوگل بروید و روز جهانی زن را جستجو کنید ..

فقط وقت کردم دو صفحه اول را ورق بزنم به جز دو مورد زیر در همه کلیک ها با این جمله مواجه شدم:

مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد..

شکوه روز جهانی زن در سنندج..

تا هشتم مارس..

بابا چه زنی؟ چه روزی؟ چه کشکی؟؟؟

-- با عرض معذرت خواهی از همه دوستان که وقت نکردم برای گذاشتن لینک ابتدا کسب اجازه کنم...

 

|+| نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 و ساعت 18:52 | 
مامان بزرگ
قبلا هم براتون گفتم .. از خونه مامان بزرگ ...

مامان بزرگ

صدای مامان گرفته اس.. این روزها همش خبرای بد می شنوم.. با شنیدن صدای گرفته مامان می ترسم.. اما چون دفعه پیش گفته که سرما خورده چیزی نمی پرسم..

اما این دفعه خودش می گه که... که....

می نشینم توی اتوبوس.. شب رو نخوابیدم .. چشمام می سوزه.. خوابم می بره....

می پیچم توی سر پایینی خونه ای که بودن توی اون بهم آرامش خاصی می داد: خونه مامان بزرگ..

پارچه سیاه سر درش انگار که تا عمق درونم رو سیاه و تار می کنه..

دیر رسیدم.. دو روز گذشته.. اما انگار ... صدای عمه رو می شنوم توی گریه ها: ناهید .. دیر اومدی عمه.. چراغ خونه خاموش شد.. چراغ خونه خاموش شد.. می بینی..

و صدای بابا که می گه خیلی مهربون بود بابا.. خیلی مهربون بود..

توی ایوون کذایی می نشینم .. همون ایوون بلند قدیمی که جلوش یه باغه و آخر دیدت رو می رسونه به کوهها و آسمون وصف ناشدنی کویر.. همون ایوونی که  بهترین خاطرات کودکیم رو با خودش حمل می کنه..

از همون اول دور بودم.. تمام تعطیلی ها رو با شوق منتظر می موندم برای رسیدن به یه خونه که یه ایوون بلند داشت و یه باغ و .. و  ..

هر بعدازظهر حیاط آب پاشی می شد .. با قالیچه های دستباف فرش می شد و منتظر می موند تا ما برسیم.. عموها .. زن عموها.. و بچه ها... انگار که از قفس شهر رها شدیم... چه خوشحال از سر و کول درختها بالا می رفتیم .. انجیر.. توت.. گوجه سبز.. انار .. سیب.. هر فصل چیزی بود .. که بشه چید و آورد توی ایوون نشست به خوردن..

یا دزدیدن کاسه های آشپزخونه مامان بزرگ برای گرفتن ماهی هایی که بعد آبیاری توی جوی آخر باغ گیر افتاده بودن..

انگار صدای مامان بزرگ رو می شنوم که باز می گه: باز که شماها همه گل باغ رو آوردین تو خونه... بدوین برین کفشاتون در بیارین.. پاهاتم بشور ناهید...

یه نگاه به پاهام می ندازم.. میرم لب حوض و کفش و پامو می شورم.. مث همون موقع ها.. به مامان بزرگ نگاه می کنم.. می فهمم که اجازه صادر شده.. کاسه رو می گیرم توی دستم و به سمت ایوون می دوم .. می خوام ماهی ها رو به بابا نشون بدم.. پام گیر می کنه به یه چیزی .. می خورم زمین.. من و کاسه و آب و ماهی ها پخش می شیم روی زمین..

سرم روی پای مامان بزرگه که داره به خاطر ماهی ها آرومم می کنه..

ماهی ها رو به خاک می سپریم ..

بازم به مامان بزرگ نگاه می کنم .. نگاهش آرومم می کنه... ماهی ها توی نگاهش شنا می کنن..

ماهی ها رو که می بینم خیالم راحت می شه.. ماهی ها هستن .. توی نگاه مامان بزرگ...

کاسه توی دستمه ... یه چادر مشکی می پیچه به پام .. می خورم زمین.. وحشت می کنم.. اما ماهیی نیست..

خدایاااااااااااااا... پس کو ماهی هام.. کو چشمهای مامان بزرگ.. گلوله شدم توی خودم .. همه داشته هام با ایوون از ذهنم می گذره .. سرم رو بالا می گیرم تا ایوون رو ببینم.. اما میون سیاهی هام .. چراغ ایوون خاموشه.. چراغ یادگاریهای زیبای ذهنم.. عده زیادی با لباسهای مشکی توی دست و پای من هستن...

ماهی ها پیدا نیستن.. چشمهای مامان بزرگ هم.. هر چی که هست سیاهیه.. انگار که من نیستم.. هر چی که هست سیاهیه...

 حاشیه۱: خبر را در خانه ایزد بانو بخوانید: بیشتر منزوی می شویم....

حاشیه ۲: من باکره نیستم.. من فاحشه ام...

 

|+| نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 17:8 | 
از حق همخانه بودن برای من نگو.....
 

این یک پست کاملا خصوصی ست ...  همین جا اعلام می کنم که هر کس دوست ندارد مجبور به خواندن خزعبلات مغز کال من نیست...

خطاب به هیچکس:

حق همخانه بودن را بیش از یک همخانه ای که تو مرا به آن  نامیدی به جا آورده ام.. حق خود را بر تو نه همخانه ای (آنچه که در ذهن تو می گذرد ) که حق دوستی می دانستم.. و تا آنجا که در ذهن معلولم می گنجد این حق را بیش از حتی خود تو نگاه داشته ام..

یادت نمی آید؟

نباید هم یادت بیاید.. ما همین طوریم .. خوبی ها زود فراموشمان می شود و بدیها را به ذهن می سپاریم.. تا دیشب که خواسته بودی با تو بیرون باشم و نیامدم ـ آنهم اگر از قبل برنامه ریزی نشده بود که ... ـ هر وقت خواسته بودی بوده ام .. اما هر چه می اندیشم یادم نمی آید که به درخواستهای من برای بیرون آمدن با من یا ما جوابی مثبت شنیده باشم... به خاطر خودخواهی های من است؟ آری به خاطر خودخواهی های من است که هر چه می شنوم و هر چه می بینم دم نمی زنم و توقع آدمها را بالا می برم آنوقت باید همیشه ساکت بمانم..

یادت نمی آید؟

می خواهی برایت بشمارم؟ شمرده های تو سه تا بود؟ چند تا بشمرم خوب است؟

اما من نمی خواهم بشمرم.... نمی خواهم...

اما واقعیتی هست که جالب است بدانی..

 آشنایی معرفی کردم که وسیله ای بخری.. فکر می کنی این وسط به من چیزی رسید؟ غیر از این بود که نمی خواستم پول اضافه ای خرج کنی؟ اما تو پشیمانمان کردی.. آنقدر که فهمیدم به خاطر ثواب کباب شده ام.. به غلط کردن انداختیمان.. 

تمام آگاهی هایت برایم بی معنی شد وقتی به خاطر چند مقاله چشمهایی را به اشک نشاندی.. ارزشها را نمی شناسی حتی .. و برای من از خودخواهی و حقوق هم خانه ای بودن می گویی..

چه حقوقی .. چه حقوقی..

دوباره پیش آمد و شما خواستی موبایل بخری ... و من ساده احمق که چقدر زود فراموش می کنم از دهن لقم پرید که ابراهیم هست...

و چه زود پشیمان شدم.. و خودت دیدی که بعد هر چه پرسیدی تاییدش نکردم.. با خودم گفتم به تو چه.. باز پس فردا هر مشکلی پیش بیاید مسئولش تو هستی.. بی خیال ..

اما صدرا آمد و او هم ساده تر از من.. از دستش عصبانی بودم.. گفتم یادت رفته... گفت چشم.. راست می گویی به ما چه.. اما باز هم یادش رفت .. اصلا دوست نداشتم که در این امور دخالت کند.. نمی خواستم مسئول باشد..

تو موقع خریدن موبایل برایم کسی بیشتر نبودی.. اصلا دوست نداشتم آنجا باشم.. می خواستی که آن موبایل را صدرا برایت معرفی کرده بود.. وقتی آنطور شد خدا را شکر کردم که ما دخیل نبوده ایم..

بله.. برایم مهم بود .. به خاطر یک شب .. می خواهم خود خواه باشم.. شما همیشه خود خواه هستید کسی چیزی گفت؟ شاید واقعا نمی دانی که خودخواهی؟

اگر کسی تا به حال نگفته پس من این شجاعت را دارم که بگویم تو یکی از انسانهای خودخواهی هستی که من دیده ام.. این را نه الان می گویم که شاید عصبانی باشم.. همیشه گفته ام... می خواهم برای یک شب برنامه خاصی داشته باشم.. من صبح همان روز را هم به تو اختصاص دادم .. درحالی که پریود هم بودم و خراب.. یادت رفت؟ بعد می گویی یک شب به من نمی رسد؟ واقعا برای خودم متاسفم .. نمی گویم برای چه .. چون هنوز هم قصد ناراحت کردن کسی را ندارم..

بعد هم تو باز در اوج خود خواهی برنامه را کنسل می کنی و با دوستت بیرون می روی و انتظار داری که من فردا را به شما اختصاص دهم.. اگر برنامه شما فردا بود برنامه من هم همان شب بود.. تو خودت نخواستی که باشی.. من هم سورپرایزی داشتم..

این حرفهای بچگانه را زدم که یادآوریی کرده باشم وقایع را.. و بگویم از زاویه خودت تنها ننگری..

وگرنه هیچیک از اینها هیچ ارزشی ندارد برای من.. و تمام ناراحت شدنهایم.. و اشکهایم.. و لرزیدنهایم..

و دوستیهایی که می گذرد..دوستیهای غیر واقعی که من جدی شان می گیرم.. هیچکدام مهم نیست همه اینها می گذرد.. ویادها می ماند.. و کینه ها در دل تو.. .و فراموشی ها در مغز کال من...

 حاشیه: زیبا گفته گیله مرد دانا: زیاد سخت و جدی نگیر روزها گذری و فراموششان بشری...

 

|+| نوشته شده توسط ناهید در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 23:23 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar