| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
آرزوی یه شب خوب
شادیهاتون به بلندی امشب.. وغمهاتون به کوتاهی امروز باشه..(اصلا غمی نداشته باشین)... شب خوبی براتون آرزو میکنم... نمایندگان محترم پس از یک روز سخت کاری مشغول بازی یه قل دو قل از وبلاگ گیسو |+| نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت 14:36 |
روز عشق
چند سالي است حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچكس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!" اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم. |+| نوشته شده توسط ناهید در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 15:1 |
آکواریوم
نمی دونم شما چقدر به فیلم وسینما علاقه دارین؟ اما خب يكي از بزرگترين علايق من كه تفريحم هم محسوب ميشه فيلم و سينماست.. و تقريبا تمام فيلمهايي رو كه اكران ميشه در سينما مي بينم.. چند روز پيش براي ديدن فيلم آكواريوم رفتم ... البته حدس مي زدم كه نبايد فيلمي دلخواه من باشه .. اما... طبق معمول كه هميشه ديرم شده و آخرين لحظات درحال دويدن هستم، باز هم ديرم شده... سينما سيمرغ.. مشهد: جمعيت زيادي توي صف هستن.. متعجب ميشم.. اما يادم مياد كه بعدازظهر جمعه اس و مشهدي هاي عزيز كه جايي براي تفريح ندارن بخصوص زمستون، سينما رو فقط براي تفريح انتخاب كردن.. اما نه. شلوغ تر از اين حرفاس.. آها .. اينجا كنسرت موسيقي گروهي به اسم طرقه برگزار ميشه... هر چند صف بليت سينما خيلي شلوغتر از صف كنسرته.. من خيلي دير كردم و اگه بخوام تو صف وايستم بايد با سيانس بعدي برم.. خب اينجور جاها... بليت به دست وارد سينما ميشم.. مسئول سالن ميگه فكر نمي كنم سالن جا داشته باشه.. بازم تعجب و ناباوري.. ـ حتي يه جا؟ ـ فكر نمي كنم... من دارم از تعجب شاخ درميارم.. توي اين پنج شش سال هيچ وقت سينما رو اينجوري نديدم اون هم توي مشهد... ـ اون گوشه يه جاي خالي هست... با نارضايتي به اون سمت ميرم .. جام واقعا بده.. حالا بگذريم كه اعصابم همچين حسابي ميزون شده. با خودم ميگم حالا كه موفق شدي بياي تو.. پس بشين... ... يه ربع فيلم گذشته .. اما با ديدن دو دقيقه، داستان رو ميفهمم و خوشحال از اين پيروزي بزرگ به پرده چشم ميدوزم... .... فيلم تموم ميشه و من در بهت و ناباوري از اينهمه تلاشي كه براي ديدن فيلم كردم پشيمونم.. حتي براي ديدن اونچه كه از اول فيلم نديدم هم منتظر نمي شم.. نمي دونم اسم فيلم رو چي بزارم.. يك فيلمفارسي واقعي... از همونها كه يه توش دو نفري كه نبايد، عاشق هم مي شن.. يه آدم بدجنس داره كه هر چي دلش ميخواد جنايت ميكنه وانگار كه اين مملكت هرج و مرجه(و البته قادري اين فيلم رو در تركيه ساخته.. ما هم كه نمي دونيم شايد اونجا واقعا هرج ومرجه از صحنه هاي كتك كاري فيلم خنده ام مي گيره.. صداش واقعا ضايعس... از اون صداهاي گرومپ گرومپي كه فكرشم نمي كني... و البته قادري باز هم از همه عوامل لازم استفاده كرده تا مردم رو هر چه بيشتر به سينما بكشونه.. اسم و بازي خودش.. بازيگر هاي مشهور و خوش قيافه(افشار با تیپها لباسهای.. ) و .. و... هر چند بازيها هم چنگي به دل نمي زنه.. ... در حال خارج شدن از سينما دلم براي خودم .. فرهنگم .. آبا و اجدادم.. اصالتم.. و.. و.. ميسوزه وقتي در سالن اكران گيلانه تعداد آدما به 20 نفر هم نمي رسه و آكواريوم... راستي يادم باشه از گيلانه و بازي درخشان معتمد آريا براتون بنويسم...
|+| نوشته شده توسط ناهید در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 و ساعت 15:37 |
نشسته بر گور عشق
برهنه به بستر بي كسي مردن، تو از يادم نمي روي... خاموش به رسا ترين شيون آدمي، تو از يادم نمي روي... گريباني براي دريدن اين بغض بيقرار، تو از يادم نمي روي... پي پستوي پنهاني براي بدگماني گريه ها، تو از يادم نمي روي... دفاتري سپيد، زمزمه اي نازا، سرانگشتي آشفته.. تو با من چه كرده اي؟! تو از يادم نمي روي... سفره اي ساده از تمام دوستت دارم تنهايي تو، از يادم نمي روي... سوزنريز مكرر باران بر پيچك و ارغوان، تو از يادم نمي روي... بسياري اندوه من از شمارش دمادم دريا، تو از يادم نمي روي... پس به بهانه اي، مثلا انار خانه گل داده است يا نه؟! براي كودكي هاي كسي، نامه سر بسته اي بنويس.. امروز مجلس ختم من از مرگ ساده اي است.. تو از يادم نمي روي... امروز سالياد درگذشت عزلت من است.. تو از يادم نمي روي... تو با من چه كرده اي؟! تواز يادم نمي روي !!.. |+| نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 2:24 |
دعا نمی توانم...
... و چقدر دلم مي خواهد كه بنويسم.. همانقدر كه مي خواهم تا كه خواب نما شوم - و در بيدار شدنم- هيچ شكي نباشد.. و همه چيز يقين باشد.. و بس.. يقيني پايدار... از آن گونه كه ترك نمي خورد، خراش برنمي دارد، نمي شكند.. همانقدر كه گل نرگس را دوست دارم.. و چقدر در همه چيز فرو مي روم.. و بر همه چيز مشكوك و بيمناكم.. چه روزگار سختي مي گذرد.. و من چقدر اين روزها مي گريم.. اين اشكها كه چه ناخواسته راه خود را مي پيمايند، چه آسان دستم را رو مي كنند.. اين اوضاع چقدر بد ميگذرد.. چقدر كش مي آيد.. و من اين روزها هي ميگويم پس خدا كو؟ و باز مشكوكم... و دلم ميخواهد خواب نما شوم... چقدر از همه چيز دلگيرم... و همه اش دلم ميخواهد كه نباشم.. - اين بودن را- نباشم.. و باز مي گريم در خيال - نبودنم را - خود بر خود مي گريم... هي مي روم... و هي مي آيم... و همچنان هستم - بودني تلخ را- بي هيچ عدلي ... بي هيچ عدلي... باز مي پرسم : « عدل يعني چه؟ » و هر كس تصورات خود را مي خواند... و هيچكس قانعم نمي كند... و من يارا ندارم بيش از اين شك را... خود از خود خسته ام... و يك نفر هي به من ميگويد: « دوستت دارم» و من به ديگري مي انديشم ... و از خودم بدم مي آيد... و باز هم مشكوكم... حتي به خود... به بودن خود... كه نبودني را بهتر... و يك نفر براي من شعر مي گويد... و من از خواندنش گريه مي گيردم... و در بيست و پنج بودنم، شايد اولين و آخرين شاعرم باشد.. و من همه چيز را كتمان مي كنم.. چون شعر.. و اينها همه مي گذرد.. چه كند و عبث... چه غمگنانه و سنگين.. انگار كه اين ساعات، كه در حال عبورند ــ همچنان و هميشه ــ از روي روح من مي گذرند .. و جا پايشان بر روح ناچيز من چه قابل اندازه گيري است...
و چقدر هميشه دلم ميخواست كه روحم دريا باشد... آبي... يا جنگل... سبز... و مي پرسم : « اصلا روح هست ؟ من كه ام؟» و روحم را ــ اگر هست ــ مردابي مي بينم ، كه در حال بلعيدن خود خود من است.. و انديشه هاي پوسيده ام .. هي دست و پا مي زنند .. و من هر روز بيشتر فرو ميروم... بيشتر فرو مي روم... و انگار كه اذان ميگويند... و من دعا نمي توانم.... من بيمناكم و مشكوك... و مي پرسم : « دعا هست؟ كسي براي شنيدن هست؟ » ــ اگر هست ــ چرا صداي فريادهاي تنهاي فرو شده اي را شنودن نمي تواند؟ و مادر بزرگم مي گفت دستان او مهربانترين و قدرتمند ترين است... پس چرا دستان كوچك مرا رها ميكند؟؟ و اين روزها هر روز بيشتر در خود ميشوم... و ميشنوم كه : « از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ » كاش خواب نما شوم.... كاش خواب نما شوم....
|+| نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 17:43 |
دوست داشتن من سبزه و بارونی...
چه دردي است نبودن تو آنگاه كه بيش از هر گاه دگر تو را منتظرم .. تو اينجايي ومن در توام ميخواهي كه نگويم دوستت دارم و تماميت اين همه احساس را در خود بريزم اما لبريز ميشوم و تو باز ميشنوي كه دوستت دارم ...تونيستي باز.. اما در توام و لبريزم از دوستت دارم هايي كه نمي دانم چه كسي مرا از گفتنش بر حذر مي دارد؟ اینهمه را در خود مي ريزم اينهمه را با بودنم فرو ميبرم اينهمه را با ذرات زندگيم مي آميزم و در خود فرياد مي زنم اما تو را نمي گويم كه دوستت دارم تو گفته بودي كه نگويم دوستت دارم.. |+| نوشته شده توسط ناهید در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 16:15 |
|
درباره وبلاگ
![]() درود .....
نیامده ام تا بمانم... آمده ام تا بروم... این کوتاه زمان بودن را ماندگار ساز... منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
دی 1385آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 تیر 1384 پيوندها
فروغ فرخزادآواي آزاد سهراب سپهری احمد شاملو صادق هدایت هوشنگ گلشیری عطاءالله مهاجرانی موسیقی ایرانی نشريه اصغر آقا كلاغ گيل ماخ قابيل هفتان زنان ایران آونگ خاطره های ما ترنم _ كيانوش گلین بانو نازخاتون زيتون زيتون در بلاگفا يك گيله مرد ايزد بانو دلكوك حضور خلوت انس (عباس معروفي) مصطفي عزيز زن 1357 گيسو افق نو سرزمين آفتاب فرياد بي صدا قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |